سيد محمد باقر برقعى

3173

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آه ! كاين خونين كفن گرديده مقتول دو قاتل * خنجر مژگان و تيغ ابروان هر دو گواهش خوب سوداييست اندر راه جانان ، جان سپردن * زنده مىسازد شهيد عشق خود را از نگاهش گر قيامت باز مىخواهى نظر كن بر قيامش * جنّت ار خواهى ، نگر يك‌دم به رخسار چو ماهش زاهد ار بيند ز چشم من دو طاق ابروانش * بىگمان محراب مىخواند ، نمايد قبله‌گاهش آمد آن ترك ستمگر مست و تيغ غمزه بر كف * با خبر باش اى دل خونين از آن خيل سپاهش من نه اين بدعت نهادم در جهان ، رسم قديم است * مر گدا را چشم اميد است از احسان شاهش چشمت از مستى نشد بيدار جانا تا ببيند * سوخت « محزون » از نگاهى ، برنيامد دود آهش مرآت وجود اى دل ، زچه‌رو فغان و زارى * دارى و چنين تو بىقرارى ؟ دانى ره و رسم عاشقان را * حاصل نبود به غير خوارى بايد كه وجود خويشتن را * پروانه صفت به سوزش آرى در مزرع دل تو تخم مهرش * از صدق و صفا چنان بكارى كز خويش فنا شوى بكلّى * اين كشته ز عشق حاصل آرى مرآت وجود خويشتن را * از زنگ و غبار صيقل آرى آنگاه ، جمال يار بينى * هرجا كه نظر تو برگمارى زاهد ! دگرم مكن نصيحت * از عشق و ، برو تو در كنارى من دانم و عشق و مطرب و مى * تو باش و نماز و روزه‌دارى عمّامه و سبحه بر تو ارزان * ما و مى و جام و باده‌خوارى از عشق مدار دست « محزون » * بىباده مباش هيچ بارى